هميشه در زندگي انسان يه راه برگشتي وجود داره .من و تو يه آدم معمولي هستيم من باور دارم كه معجزه فقط واسه پيامبرو امام نيست بلكه وسه همهونه!
بچه كه بودم دكترها جوابم كرده بودن ميگفتن كه قراره بميرم ميگفتن كه قلبم سوراخه و از اين جور حرفو حديثا... مامانم به خاطر اينكه من نفهمم كه قراره بميرم با دكترها مخفي ملاقات ميكرد اما من فهميده بودم و ميدونستم اگه حالم خوب بود بهم ميگفتن اما هيچ ترسي از مرگ نداشتم 6 سال داشتم اونوقتها به خاطر و ضعيت بد اقتصاديمون قادر به عمل جراحي و پيوند قلبو اينارو نداشتيم ديگه بعد اون يادم نيست كه من به دكتربرم.يادمه كه مامانم ميگفت هروقت سرما مي خوردي فك مي كردم كه ميميري شبها نمي خوابيدم و بالا سرت قرآن مي خونم. بعدها معلوم شد كه به خاطر تشنجي كه داشتم قلبم 2برابر حالت طبيعي ميزد و اين باعث اشتباه دكترها شده بود.الان كه چه عرض كنم خيلي سالمو سر حالم.2روز پيش شب كه مي خواستم بخابم احساس درد و فشار شديدي از ناحيه قلبم بهم معروض شد.و مثل اون وقتها قلبم 2 برابر مي زد حالم خيلي بد بود احساس مرگ بهم دست داد رفتم وضو گرفتم تانماز بخوانم وسط نماز نتونستم خودمو نگه دارم دفتم پايين و مامانم كه خوابيده بود بلند كردم گفتم مامان قلبم درد مي كنه و اونروز مامانم پيشم خوابيد.بگذريم ....چيزي كه برام عجيب بود ترس از مرگ بود .من كه دختر كوچولوي 6 ساله بودم اصلا نمي ترسيدم چرا الان داشتم مثل بيد مجنون ميلرزيدم از ترس؟اونروز تو قلبم دعا كردم چون اشتباهامو فهميده بودم. خيلي چيزها برام روشن شدمي دونيد چقدر وبال گناه شونه هام ديدم.احساس تنفر داشتم باورم نميشد فهميدم كه دارم اشتباه مي رم .فهميدم كه شعور زندگاني الهي رو نداشتم.مسلماني كه از مرگ بترسه يعني.....متحول شدم . تنها تصميمي كه اون روز گرفتم اين بود كه با خودم فك كردم كه نبايد به تلويزيون نگاه كنم.وامانتي ها رو پس بدم.تا اون روزمن اصلا به فكر وقت نبودم .اين نگاه جديد منو به دور دستها برد ساكتم كرد.و الان فقط سكوت مي كنم .





زنان نقش مهمی در تداوم حیات 







